منوی اصلی
جهان فان
مطالب جالب و خواندنی,تصاویر دیدنی,عکس دیدنی|طنز|آموزش آشپزی|مذهبی|نقاشی سه بعدی
  • محمد محمدی جمعه 3 شهریور 1396 12:51 ق.ظ نظرات ()

    شعر طنزی از روایت رزم رستم و سهراب

    رستم و سهراب بهم اویختند/ با چَک و لقد خون هم را بر زمین ریختند
    رستم همش فوش میداد/ سهراب جوابش با مشت میداد
    سهراب رگ غیرتش باد کرد/ با یه ضربه رستم را خاک کرد
    رستم هم بدو فوش داد / تمام مرده زنده اش را جلو چشمش نهاد
    رستم با تلاش ز سهراب ازاد شد/ ضربه ای بر سر سهرا زدو او را گیج نهاد
    در ان وضع بود تهمینه پیدا شد/ انان را بدید و غضب ناک شد
    رستم ز ترس زنش خودش را خیس کرد/ سریع محیط را ترک کرد
    اما تهمینه از این حرفا زرنگ تر بود/ چند شبی رستم را از خانه بیرونش نمود
    رستم که خیلی خسته بود/ چند شبی را در پارک و کوچه اواره بود
    همی در بازار تهمینه را بدید/ جلویش را گرفت و بر اعصابش رید
    رستم که بسیار زن ذلیل/ خودش را دید و بکرد فکری پلید
    شبی زیبا در خانه تهمینه امد/ با حرف های خوب تهمینه را خام کرد
    به خانه خود برفت و تهمینه اورا به شدت بزد/ تمام خشتک شلوارش تا تا ته پاره کرد
    رستم بسیار چوب خورد / تمام اعصابش داغان شد
    تصمیم گرفت که دیکر خوب شود/ اماده اجرای دستورات همسر شود

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی جمعه 3 شهریور 1396 12:50 ق.ظ نظرات ()

    شعر طنزی از زن و تلگرام

    از آن روزی که اینترنت بنا شد
    زن خونه ز مرد خود جدا شد
    .
    نه چای آماده و نه استکانی
    دریغ از پختن یک لقمه نانی
    .
    سر صبحی که پی جو تا سحرگاه
    موبایلش روشنه هر گاه و بی گاه
    .
    گهی اینترنت و واتس آپ و گه چت
    پیامک میزنه این خط به اون خط
    .
    خیالش نی بچه ش داره میمیره
    خوراکش خورده یا اینکه نخورده
    .
    خیالش نی که مردش خسته و زار
    میاد خونه شبانگاهان سر کار
    .
    سرش توی موبایلش هی میخنده
    پیامک میزنه خالی میبنده
    .
    بجای همدمی با مرد خونه
    موبایلا روز و شب همدمشونه
    .
    الهی این موبایلا را تو بشکن
    دل بیچاره ی مردا رو نشکن
    .
    قدیما مرد و زن همراه و همدل
    حالا همدم شده خط ایرانسل
    .
    الهی کابل اینترنت جدا شه
    موبایلا از دست زن ها رها شه
    .
    از آن روزی که این تلگرام بنا شد
    زن خونه ز مرد خود جدا شد

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی جمعه 3 شهریور 1396 12:48 ق.ظ نظرات ()

    شعر طنز مادر از ایرج میرزا

    گویند مرا چو زاد مادر به دهان گرفتن آموخت
     
    شب ها بر ِ گاهواری من بیدار نشست و خفتن آموخت
     
    دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی راه رفتن آموخت
     
    یک حرف و دو حرف بر زبانم الـفـاظ نهاد و گفتن آموخت
     
    لبخند نهاد بر لـب مـن بـر غـنچه ی گل شکفتن آموخت
     
    پس هستی من ز هستی اوست تا هستم وهست دارمش دوست
     
     
     
    ایرج میرزای قرن ۲۱
     
    گوینــــــــد مرا چـــو زاد مـادر روی کاناپه، لمــــیدن آموخت
     
    شب ها بر ِ تـلـویـزیـون تا صبــح بنشست و فـیـلـم دیدن آموخت
     
    برچهـــره، سبوس و ماست مالید تا شیوه ی خوشگلیـدن آموخت
     
    بنــــمود «تتو» دو ابروی خویش تا رســم کمان کشـیدن آموخت
     
    هر مــــاه برفـــت نزد جـــــراح آیین ِ چروک چیـــــدن آموخت
     
    دستـــــــــم بگـــرفت و ُبرد بازار همـــــواره طلا خریدن آموخت
     
    با دایــــــی و عمّه های جعــــلی پز دادن و قُمپُــــــزیدن آموخت
     
    با قوم خودش ، همیــــــشه پیوند از قوم شــــوهر، بریدن آموخت
     
    آســــــوده نشست و با اس ام اس جک های جدید، چتیدن آموخت
     
    چون سوخت غذای ما شب و روز از پیک، مدد رسیــــدن آموخت
     
    پای تلفــــن دو ساعت و نیــــــم گل گفتن و گل شنیـــدن آموخت
     
    بابــــــام چــــو آمد از سر کـــار بیماری و قد خمیـــــدن آموخت
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی جمعه 3 شهریور 1396 12:47 ق.ظ نظرات ()

    خونه مون عیدا پر مهمونه ( شعر طنز نوروز)

    شعر طنز و خنده دار درباره مهمانی عید نوروز

    .

    عجب رسمیه رسم زمونه
    خونه مون عیدا پر مهمونه

    می رن مهمونا از اونا فقط
    آشغالِ میوه به جا می مونه !

    کجاست اون کیوی ؟ چی شد نارنگی ؟
    کجا رفت اون موز ؟! خدا می دونه !

    جعبه خالی ِ شیرینی هنوز
    گوشه ی طاقچه پیش گلدونه

    عطرش پیچیده تا آشپزخونه
    شیرینیش کجاست ؟ خدا می دونه

    می رن مهمونا از اونا فقط
    جعبه ی خالی به جا می مونه !

    بس خونه رو به هم می ریزن
    آدم مثل خر تو گِل می مونه

    یکی نیست بگه خداوکیلی
    جای پوست پسته توی قندونه ؟!

    قند نصفه ی عموجون هنوز
    خیس و لهیده ته فنجونه

    حالا خداییش قندش مهم نیست
    کنار اون قند نصف دندونه !

    می رن مهمونا از اونا فقط
    نصفه ی دندون به جا می مونه !

    پسته ی خندون ، بادوم شیرین
    فندق در باز ، مال مهمونه

    « پرسید زیر لب یکی با حسرت » :
    که از این آجیل، به غیر از تخمه،

    واسه ما بعدها چی چی می مونه ؟

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه