کچل شدن!!!

ﺑـﭽـﻪ ﻛـﻪ ﺑـﻮﺩﻡ ﺳـﻨـﺪ ﺧـﻮﻧـﻤـﻮﻧـﻮ ﻭﺭﺩﺍﺷـﺘـﻪ
ﺑـﻮﺩﻡ ﺭﻭ ﻫـﺮ ﺑﺮﮔـﺶ ﻳـﻪ ﻧـﻘـﺎﺷـﻴـﻪ ﺧـﻮﺷـﮕـﻞ فـوراِِِگـزََمـپـل ﮔـﻞ ، ﺩﺭﺧـﺖ، ﺟـﻮﺟـﻪ ﻭ ….
ﻛـﺸـﻴـﺪﻩ ﺑـﻮﺩﻡ ﻭﻗـﺘـﻰ ﺑـﺮﺩﻡ ﻧـﺸـﻮﻥ ﺑـﺎﺑـﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﺗـﺎ ﺷـﺐ ﻓـﻘـﻂ ﮔـﺮﻳـﻪ مـی ﻛـﺮد!!!
ﺍﻭﻥ ﻣـﻮﻗـﻊ ﻓـکـر مـی کـردم شـهـادتـی چـیـزی بـوده گـریـه مـی کـنـه یـا مـثـلا از ایـنـکـه بـچـه بـا اسـتـعـدادی خـدا بـهـش داده داره اشـک شـوق مـی ریـزه

ولـی بـعـدا فـهـمـیـدم. بـیـچـاره بـابـام ۳۰ سـالـگـی از دسـت کـارای مـن کـچـل شـد^_^

 




طبقه بندی:

تاریخ : شنبه 4 شهریور 1396 | 07:23 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

بهزاد

دوران مدرسه یه دوست داشتیم خیلی درسش خوب نبود
امتحان آخر ترم بود همه امتاحنارو میگفت خراب کردم
یه روز که از متحان آمادگی دفاعی اومدیم بیرون دیدیم خوشحاله
گفتم چی شده بهزاد
برگشت میگه یه سوالش خیلی آسون بود :))
گفتم کدوم؟؟؟ o.O
بهزاد:خان را تعریف کنید
من:چی نوشتی؟؟
بهزاد: رعیس قبیله را خان گویند. -__-
:)))))))))))))))

 




طبقه بندی:

تاریخ : شنبه 4 شهریور 1396 | 07:23 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

بازاریاب

یـه بـار یـه بـازاریـاب جـارو بـرقـی اومـد در خـونـمـون رو زد،تــا در رو بـاز کـردم قـبـل از ایـنـکـه حـرفـی زده بـشـه،پـریـد تـو خـونـه و یـه کـیـسـه کـود گـاوی رو روی فـرش خـالـی کـرد و گـفـت :
اگـه مـن قـادر بـه جـمـع کـردن و تـمـیـز کـردن هـمـه ی ایـنـها ظـرف مـدت ۱ دقـیـقـه بـا ایـن جـاروبـرقـی قـدرتـمـنـد نـبـاشـم حـاضـرم کـه تـمـام ایـنـهـا رو بخـورم !!!
گفـتـم : ســس سـفـیـد مـیـخـوای یـا قرمز؟؟؟
گفـت : چــــرا؟؟؟
گفـتـم : چـنـد روزیـه بـرق خـونـه مـون قطـعـه… :|| ^_^




طبقه بندی:

تاریخ : شنبه 4 شهریور 1396 | 07:22 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

مورچه

یادش بخیر بچه بودم یه مورچه از کنارم رد شد… بعد با مشت کوبیدم روش. دیدم بعد چند ثانیه دوباره راه افتاد. از ذوقم یهو به مامانم گفتم: اِ مامان داره کار میکنه!!!!!




طبقه بندی:

تاریخ : شنبه 4 شهریور 1396 | 07:22 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

قارچخور

بچـه که بـودم قـارچـخور بـازی میکردم ، بعدش فک میکردم قـارچ بخورم بـزرگ میشم !
واسه همین مدتـها راه میرفتم و سرم رو میزدم زیـره تاقـچه ی خونمون که ازش قارچ دربیاد بخـورم !!!
دیگـه داشتـم ضربه مغـزی میشدم که بـابام کارگـر گـرفت تـاقچـه رو خـراب کرد !!!

 




طبقه بندی:

تاریخ : شنبه 4 شهریور 1396 | 07:22 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

مقاله

دشیب انقدر مقاله خوندم از میکروسافت و اپل، ساعت ۲ خوابیدم… وقتی خوابیدم خوابم دیدم زنگ زدم به استیو جابز گفتم امروز بریم بستنی بخوریم گفت باشه میام. بعد زنگ زدم رئیس شرکت سونی با اونم هماهنگ کردم. بعدش یه زنگی هم با بیل گیس (بلقیس) زدم گفتم ساعت ۴ بیا فلکه دوم.
بعدش ۳ تایی بیل گیس رو پیچوندیم رفتیم تجریش. بیل گیس زنگ زده میگه دیگه ادم حسابت نمیکم. اگه اومدم باهات بیرون . منم تو خواب دارم میخندم
صبح پاشدم مامانم میگه با کی قرار میذاری تو خواب

 




طبقه بندی:

تاریخ : جمعه 3 شهریور 1396 | 01:59 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

4 سالگی

 

خدا از سر تقصیراتم بگذره. وقتی ۴ سالم بود، یه روز رو پشت بوم داشتم بازی میکردم. دیدم یه نفر تو کوچه داره راه میره و یه چک دستشه. خیلی ذوق داشت.

فوری رفتم یه ظرف آب آوردم از اون بالا ریختم روش. گوشه های چکش تو دستش موند بقیش خمیر شد و رفت! دیدم نشسته لب جوب و داره گریه میکنه
امیدوارم بخشیده باشه منو




طبقه بندی:

تاریخ : جمعه 3 شهریور 1396 | 01:58 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2



  • paper | خرید بک لینک فالو | نینا چت
  • بک لینک خرید | فروش بک لینک انبوه
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic