تبلیغات
جهان فان - مطالب داستان کوتاه
جهان فان
مطالب جالب و خواندنی,تصاویر دیدنی,عکس دیدنی|طنز|آموزش آشپزی|مذهبی|نقاشی سه بعدی
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
مرد فیلیپینی خوش اخلاق و مودبی كه جایش را در صف به یك زن داده بود نمی‌دانست این كار زندگی‌اش را از این رو به‌آن‌رو خواهدكرد.
اواخر ماه گذشته میلادی، تعداد زیادی از مردم در صف خرید بلیت بخت آزمایی بزرگ فیلیپین ایستاده بودند. این بخت آزمایی از 15 ماه ‌گذشته، هیچ برنده‌ای نداشت و به همین دلیل، جایزه نقدی آن از همیشه بیشتر بود.
 
این مرد اجازه داد فرد دیگری جلوتر از او در صف خرید بلیت بخت آزمایی بایستد و با این كار برنده میلیون‌ها دلار شد.
برنده نهایی این بخت‌آزمایی، به برگزاركنندگان مراسم گفت كه در صف خرید جایش را به زن جوانی می‌دهد كه خود را به زور در صف جا كرده بود، اما او به‌جای ترشرویی، اجازه داد تا این خانم در صف بایستد.
این بزرگواری برای این مرد خوش شانس 17 میلیون دلار جایزه به‌همراه داشت.این مرد می‌گوید از آنجا كه آنها هر دو، بلیت‌هایی را خریداری كرده بودند كه به‌طور تصادفی توسط رایانه انتخاب می‌شد، اگر این خانم جایش را نگرفته بود امكان نداشت برنده شود.
سخنگوی سازمان مجری این بخت آزمایی گفت: فرد برنده مردی با چهره‌ای مهربان است كه آنقدر بی‌ادعا و افتاده است كه حتی تا یك هفته پس از اعلام نتایج، فهرست برندگان را نگاه هم نكرده بود.او پس از برنده‌شدن حتی برای زنی كه با بزرگواری در صف جایش داده بود غصه می‌خورد.
سازمان مجری این بخت آزمایی اعلام كرده كه نام پرندگان مخفی می‌ماند و این كار تا حدی به دلیل حفاظت از آنها در برابر آدم ربایان است.گفته شده‌است كه این مرد حدود شصت سال دارد و در آمریكا زندگی می‌كند.
وی برای دیدار با خانواده‌اش از آمریكا به فیلیپین بازگشته بود.او اعلام كرده به‌زودی به آمریكا نزد سه فرزندش باز خواهد گشت.
در این كشور فقیر، مردم فقیر برای برنده شدن در مسابقات بخت آزمایی با خرید بلیت‌های چند دلاری در آروزی به‌دست آوردن جایزه‌های اینچنینی هستند. 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 3 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد محمدی
زن جوانی در جاده رانندگی می کرد برف کنار جاده نشسته بود و هوا سرد بود. ناگهان لاستیک ماشین پنچر شد و زن ناچار شد از ماشین پیاده شود تا از رانندگان دیگر کمک بگیرد.
حدود ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﻱ ﻣﻲ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻮﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﺯﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮐﻤﮏ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ .
ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻫﺎ ﻳﮑﻲ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺭﺩ ﻣﻲ ﺷﺪﻧﺪ .
ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﭘﺎﻟﺘﻮﻱ ﮐﺮﻣﻲ ﺍﺻﻼ ﺗﻮﻱ ﺑﺮﻑﻫﺎ ﺩﻳﺪﻩ ﻧﻤﻲ ﺷﺪ .
ﺑﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭﻳﺶ ﺣﺴﺎﺑﻲ ﺑﺮﻑﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
ﺷﺎﻟﺶ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺗﺮ ﺩﻭﺭ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﭘﻴﭽﻴﺪ ﻭ ﮐﻼﻩ ﭘﺸﻤﻲﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺭﻭﻱ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﻳﺶ ﮐﺸﻴﺪ .
بالاخره ﻳﮏ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻗﺪﻳﻤﻲ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ .
ﺯﻥ ، ﮐﻤﻲ ﺗﺮﺳﻴﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺮ ﺧﻮﺩﺵﻣﺴﻠﻂ ﺷﺪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﺸﮑﻠﺶ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﻴﺪ .
ﺯﻥ ﺗﻮﺿﻴﺢ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ، ﭘﻨﭽﺮ ﺷﺪﻩ ﻭ ﮐﺴﻲ ﻫﻢ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﺍﻭ ﻧﻴﺎﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ .
ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﺮﻣﺎﻱ ﺁﺯﺍﺭ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﺍﻭ ﭘﻨﭽﺮﮔﻴﺮﻱ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ ﺯﻥ ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﻤﺎﻧﺪ .
ﺍﻭ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﺘﺸﮑﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍی کمکش ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺗﻖ ﺗﻖ ﺑﻪ ﺷﻴﺸﻪ ﺯﺩ و اشاره کرد که لاستیک درست شد.
ﺯﻥ ﭘﻮﻟﻲ ﭼﻨﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﭘﻮﻝ ﭘﻨﭽﺮﮔﻴﺮﻱ ﺩﺭ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺭﺍ ، ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﻭﻱ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩ ، ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﮔﺮﻓﺖ.
ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ، ﺑﺎ ﺍﺩﺏ ، ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺿﺎﻱ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ :
" ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ، ﺳﻌﻲ ﮐﻨﻴﺪ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﮐﺴﻲ ﻧﺒﺎﺷﻴﺪ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . "
ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﻲ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺯﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻃﺮﻑﺍﻭﻟﻴﻦ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ .
ﺍﺯ ﻓﻬﺮﺳﺖ ﻏﺬﺍﻱ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻳﮑﻲ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﮐﻪ ﻣﺎﻩ ﻫﺎﻱ ﺁﺧﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭﻱ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻲ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ گارسونی ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﻪ ﻣﻴﻞ ﺩﺍﺭﺩ .
ﺯﻥ ، ﻏﺬﺍﻳﻲ 80 ﺩﻻﺭﻱ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ، ﻳﮏ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﺻﺪ ﺩﻻﺭﻱ ﺑﻪ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﺍﺩ .
ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﻴﺴﺖ ﺩﻻﺭ باقی مانده ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪ .
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺧﺒﺮﻱ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻥ ﻧﺒﻮﺩ . ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ، ﺭﻭﻱ ﻳﮏ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺘﻲ ﺩﻳﺪﻩ ﻣﻲ ﺷﺪ .
ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ .
ﺩﺭ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺑﻴﺴﺖ ﺩﻻﺭ ﺑﻪ ﻋﻼﻭﻩ ﻱ ﭼﻬﺎﺭﺻﺪ ﺩﻻﺭ ﺯﻳﺮ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬﻱ ﺑﺮﺍﻱ ﻭﻱ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺯﺍﻳﻤﺎﻥ ﺩﭼﺎﺭ ﻣﺸﮑﻞ ﻧﺸﻮﺩ .
ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ : " ﺳﻌﻲ ﮐﻦﺁﺧﺮﻳﻦ ﻧﻔﺮﻱ ﻧﺒﺎﺷﻲ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . "
ﺷﺐ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ، ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭘﻮﻝ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﭼﻮﻥ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺯﻣﺎﻥ ﺯﺍﻳﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺁﻫﻲ ﺩﺭ ﺑﺴﺎﻁ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ .
ﺯﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﺎﺟﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﺮﺩ : ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻱ ﺯﻧﻲ ﺑﺎ ﭘﺎﻟﺘﻮﻱ ﮐﺮﻡ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻪ ﻣﺒﻠﻎ ﮐﺎﻓﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩ .
ﻗﻄﺮﻩ ﻱ ﺍﺷﮑﻲ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﭼﺸﻢ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﻓﺮﻭ ﺭﻳﺨﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺯﻥ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﺿﺎﻱ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻦ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺩﺳﺖ ﺑﺪﯼ ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﺩﺳﺘﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ ...



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 3 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد محمدی
من..
تمام پسرها ی سیکس پک دار پورشه سوار ابرو شکسته ی ته ریش دار لاکچری عاشق پیشه ی شلوارک پوش برنزه ی جنتلمن خوش صحبت را
برای شما گذاشتم..
تا از دور برای عکس هایشان غش و ضعف کنید وهرهفته ب دوست دختر جدیدشان فحش بدهید!
سهم من...مردی ساده با لبخند های واقعی..بدون سیکس پک با اندامی که از زحمت کار ساخته و پوستی تیره شده زیر آفتاب ظهر سرکارش بود..مردی که بچگی هایم را حمایت کرد..
به شیطنت هایم با وجود دنیایی از خستگی لبخند زد و آغوشش..
همیشه برای من باز است..
مردی که چشم هاش بوی نجابت می دهند و آنقدر صادقند..
که دوستت دارم های هول و بریده بریده اش از هزار قربان صدقه ی لوس و به روز..عجیبتر میچسبد...
و ته ریشش..نشان مردانگی ست..نه مد!
مردی که برخلاف خیلی از نرهای عصرحاضر مرد بود ومردانگی کردپای این رابطه...
مردی که مرا با تمام دخترانگی ام دوست دارد.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 3 شهریور 1396 :: نویسنده : محمد محمدی
شهرام ناظری در حالی که لباس زورو به تن دارد، همراه حافظ ناظری از منزل خارج می‌شود و پاورچین به طرف محل کنسرت حرکت می‌کند و پرسان پرسان و یواش یواش خودش را به سالن می‌رساند.بیرون سالن چند نفر ایستاده اند. شهرام و حافظ از درخت بالا می‌روند و میان شاخ و برگ‌ها خودشان را پنهان می‌کنند. آنها را می‌بینند و به سمت شان می‌روند. یکی از آنها می‌پرسد «شما دو تا کی هستید؟» شهرام ناظری در حالی که صدایش را عوض می‌کند جواب می‌دهد «ما دو تا گیلاسیم!» فرد موردنظر با عصبانیت می‌گوید«مسخره بازی در نیارید، بیاید پایین ببینم.»
 
شهرام ناظری و پسرش از درخت پایین می‌آیند.یکی از افراد جلو می‌آید و می‌پرسد «شما دو تا کی هستید؟» شهرام ناظری چشم‌بندش را در می‌آورد و می‌گوید«شهرام ناظری هستم، اینم حافظ پسرمه!» آنها را نگاه می‌کند و می‌گوید«خب حالا هرکی هستی، اینطرفا چیکار داری؟ نکنه می‌خوای بری کنسرت؟» شهرام ناظری لبخندی می‌زند و به حافظ نگاه می‌کند«نه بابا کنسرت دیگه چیه؟ ما لوله کشیم، اومدیم شوفاژای سالن رو تعمیر کنیم!» سری تکان می‌دهد و می‌گوید«باشه برید، فقط نبینم در حال درست کردن شوفاژا حرکات نابهنجار انجام بدیدها».
 
شهرام ناظری و حافظ در حالی که اطراف را نگاه می‌کنند از در پشتی وارد سالن می‌شوند و روی صحنه می‌روند، در مقابل حضار تعظیم کرده و مردم آنها را تشویق می‌کنند. شهرام ناظری دستپاچه می‌شود و پشت بلندگو می‌رود و می‌گوید«بچه‌ها تشویق نکنید!» یکی از میان جمعیت می‌گوید «نمیشه که، خواننده که میاد بالا باید تشویقش کنیم!» شهرام ناظری لبخندی می‌زند و می‌گوید «خب توی دلتون تشویق کنید!» سپس حافظ سازش را دستش می‌گیرد و شهرام ناظری پشت بلندگو می‌ایستد و با صدایی آرام می‌گوید «می خوام آهنگ آتش در نیستان را بخوانم!» اما هیچ صدایی از ساز حافظ و بلندگوی شهرام ناظری بلند نمی‌شود.
 
یکی از حاضران می‌پرسد «پس چرا نمی‌خونی؟» شهرام ناظری در حالی که با دست به او اشاره می‌کند که آرام‌تر صحبت کند، می‌گوید«همه تون آهنگ رو حفظید؟» مردم سرشان را به نشانه تایید تکان می‌دهند. ناظری آرام می‌گوید «خب توی دلتون آهنگ رو بخونید، منم توی دلم آهنگ رو می‌خونم!» در همین لحظه آن چند نفری که بیرون سالن بودند وارد می‌شوند. شهرام ناظری دستپاچه پشت بلندگو می‌گوید «بچه ها! بین خطوط برانید وجدانا، اون خط ترافیکی که الفبای رانندگی هم هست رو که برای شوهر عمه بنده نکشیدن که، مرسی اه!» 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 3 شهریور 1395 :: نویسنده : محمد محمدی


( کل صفحات : 5 )    ...   2   3   4   5   
درباره وبلاگ

جهان فان|مطالب جالب|مطالب خواندنی|عکس|عکس دیدنی|طنز|آموزش آشپزی|مذهبی
مطالب جالب خواندنی,تصاویر دیدنی,عکس دیدنی

مدیر وبلاگ : محمد محمدی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
خرید لوازم دیجیتال|خرید ساعت مچی |خرید تی شرت | خرید لوازم دیجیتال|خرید ساعت مچی |خرید تیشرت |خرید تی شرت | خرید لباس زیر | خرید لباس زنانه| خرید پوشاک |خرید لوازم جانبی موبایل| خرید لوازم جانبی خودرو