تبلیغات
جهان فان - مطالب داستان کوتاه
منوی اصلی
جهان فان
مطالب جالب و خواندنی,تصاویر دیدنی,عکس دیدنی|طنز|آموزش آشپزی|مذهبی|نقاشی سه بعدی
  • محمد محمدی شنبه 25 شهریور 1396 08:27 ق.ظ نظرات ()


    مجموعه : ادبیات،شعر و داستان‌
    داستان کوتاه و بسیار تاثیرگذار کوزه ترک خورده

    داستان کوتاه و بسیار تاثیرگذار کوزه ترک خورده 

    خواندن داستان های کوتاه پند آموز میتواند برترین درس های زندگی را برای ما داشته باشد. در این مقاله نیز داستان زیبایی برای شما آورده ایم. 

     

    در افسانه ای هندی آمده هست که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست…چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای منزل اش آب می‌برد.یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر منزل اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.

     

    مرد دو سال تمام همین کار را می‌کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای راکه به دلیل انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می‌دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد.هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار هست.

     

    کوزه پیر آن قدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : ” از تو معذرت میخواهم. تمام مدتی که از من بهره گیری کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای…فقط نصف تشنگی کسانی راکه در منزل ات منتظرند فرو نشانده ای. “

     

    مرد خندید و گفت: ” وقتی برمی گردیم با توجه به مسیر نگاه کن. ” موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده…سمت خودش… گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.مرد گفت: ” می‌بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر هست؟ من همۀ وقت} می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع بهره گیری کنم.

     

    این طرف جاده بذر سبزیجات و گل اکران کردم و تو هم همه ی وقت و هر روز به انها آب می دادی. به منزل ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی اینکار را بکنی؟


    منبع : پارس ناز

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی شنبه 25 شهریور 1396 08:27 ق.ظ نظرات ()

    داستان زیبا و خواندنی مقام از خود ممنون

    داستان زیبا و خواندنی مقام از خود ممنون

    داستان زیبا و خواندنی مقام از خود ممنون 

    داستان های کوتاه آموزنده میتوانند درس های زیادی به ما دهند تا در زندگی آنها را به کار گیریم،حال برای شما یک داستان جذاب آورده ایم.

     

    مامور بازرسی مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می‌رود و به صاحب سالخورده ی آن میگوید:

     

    باید دامداری ات را برای پیش گیری از کشت مواد مخدربازدید کنم.” دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، میگوید:

     

    “باشه، ولی اونجا نرو.”. مامور فریاد می زنه:”آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم.” بعد هم دستش را می‌برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون میکشد و با افتخار نشان دامدار می‌دهد و اضافه می‌کند:

     

    “اینو می‌بینی؟ این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم می خواد برم..در هر منطقه یی…

     

    بدون پرسش و پاسخ. حالی ات شد؟ میفهمی؟”

     

    دامدار محترمانه سری تکان میدهد، پوزش می‌خواهد و دنبال کارش می‌رود

     

    کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلند میشنود و می‌بیند که ماموراز ترس گاو بزرگ وحشی که هرلحظه به او نزدیک تر می‌شود، دوان دوان فرار میکند.

     

    به نظر میرسد که مامور راه فراری ندارد و گذشته از اینکه به منطقه ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد. دامدار لوازمش را پرت میکند، باسرعت خود را به نرده ها میرساند واز ته دل فریاد می‌کشد:” نشان. نشانت را نشانش بده !”

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی شنبه 25 شهریور 1396 08:26 ق.ظ نظرات ()

    داستان آموزنده و خواندنی ببخشیم و بگذریم

    مجموعه : ادبیات،شعر و داستان‌
    داستان آموزنده و خواندنی ببخشیم و بگذریم

    داستان آموزنده و خواندنی ببخشیم و بگذریم 

    در سری داستان های سایت پارس ناز امروز می‌پردازیم به داستان آموزنده ای با موضوع بخشش و گذشت که بسیار خوشگل هست. 

     

    هنگام برداشت محصول بود. شبی از شبها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پیرمرد کمی ضرر زد.

     

    پیرمرد کینه ی روباه را به دل گرفت. بعد از چند روز روباه را به دام انداخت و تصمیم گرفت از حیوان انتقام بگیرد. مقداری پوشال را به روغن آغشته کرده، به دم روباه بست و آتش زد.

     

    روباه شعله ور در مزرعه به اینطرف و آن طرف می دوید و کشاورز بخت برگشته هم به دنبالش.

     

    در این تعقیب و گریز، گندمزار به خاکستر تبدیل شد…

     

    نتیجه اخلاقی: وقتی کینه به دل گرفته و در پی انتقام هستیم، باید بدانیم آتش این انتقام، دامن خود ما را هم خواهد گرفت!

     

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی جمعه 3 شهریور 1396 12:44 ق.ظ نظرات ()
    زن نصف شب از خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست، به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌رود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی‌ که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی‌ که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود…
    زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید,زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد : “چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟”شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش بر می‌‌دارد و میگوید: هیچی‌ فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات می‌‌کردیم، یادته؟
    زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد ا گفت: “آره یادمه…”
    شوهرش به سختی‌ گفت:
    _ یادته که پدرت ما رو وقتی‌ که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟
    _آره یادمه (در حالی‌ که بر روی صندلی‌ کنار شوهرش نشست…)
    _یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان ؟!
    _آره اونم یادمه…
    مرد آهی می‌‌کشد و می‌‌گوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم…!!
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 5 1 2 3 4 5