تبلیغات
جهان فان - مطالب داستان کوتاه
 
جهان فان
مطالب جالب و خواندنی,تصاویر دیدنی,عکس دیدنی|طنز|آموزش آشپزی|مذهبی
درباره وبلاگ


جهان فان|مطالب جالب|مطالب خواندنی|عکس|عکس دیدنی|طنز|آموزش آشپزی|مذهبی
مطالب جالب خواندنی,تصاویر دیدنی,عکس دیدنی

مدیر وبلاگ : محمد محمدی
نویسندگان
روزی پیرمردی قمارباز احضاریه ای از اداره مالیات دریافت كرد که در آن نوشته شده بود: در روزی مشخص برای تعیین مالیاتش باید به اداره برود. صبح روز مورد نظر او به

همراه وكیلش به اداره مالیات رفت.كارمند مالیات از او پرسید که این پول هنگفت را از چه راهی بدست اورده تا برایش مالیات تعیین كند.

پیرمرد جواب داد: من در تمام زندگی مشغول قمار بوده ام تمام این دارایی را از قمار بدست اورده ام. كارمند گفت:محال است این همه از راه قمار بدست آمده باشد یعنی

شما هیچگاه نباخته اید! پیرمرد گفت: اگر دوست داشته باشید به شما در یك نمایش كوچک نشان خواهم داد. و سپس ادامه داد: من حاضرم با شما سر هزاردلار شرط ببندم

که چشم راست خود را با دندان گاز خواهم گرفت...

کارمند گفت: اینكارمحال است.حاضرم شرط ببندم.پیرمرد بلافاصله چشم راست خود را که مصنوعی بود درآورد و با دندان گرفت.کارمند از شگفتی دهانش باز ماند و پیرمرد

ادامه داد: حالا حاضرم با شما سر دو هزار دلار شرط ببندم که اینبار چشم چپ خودم را با دندان گاز بگیرم. كارمند با خود گفت: امکان ندارد ان یكی چشمش هم مصنوعی باشد

چرا که بدون عصا آمده و میتواند ببیند لذا شرط را پذیرفت. پیرمرد دندانهای مصنوعیش را درآورد و روی چشم چپش گذاشت و گاز گرفت.

کارمند بسیار ناراحت و از اینكه سه هزار دلار باخته بود بسیار برافروخته بود... وكیل هم شاهد این ماجراها بود. پیرمرد گفت: حالا میخواهم ٦هزار دلار با شما شرط ببندم که كار

سختتری انجام دهم...من آنسوی میز شما سطلی قرار میدهم و خود این سوی میز میایستم و به درون سطل ادرار میكنم بدون آنكه قطره ای از آن به زمین بریزد. كارمند

گفت: محال است بتوانی و قبول كرد. پیرمرد پشت میز ایستاد و علیرغم تلاش تمام ادرارش روی میز ریخت همه میزش را آلوده كرد. كارمند با خوشحالی فریاد زد: میدانستم

که موفق نمیشوی... در این هنگام وکیلی ك همراه پیرمرد بود با دو دست سرخود راگرفت.کارمند پرسید: اتفاقی افتاده است؟!

وكیل گفت:صبح که میخواستیم به اینجا بیاییم پیرمرد با من سر ٢٥هزار دلار شرط بست که روی میز شما ادرار خواهد كرد و شما نه تنها ناراحت نمیشوید بلكه از اینكار خوشحال هم خواهید شد.!



نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 14 مهر 1396
چراپرویزپرستویی درفرودگاه خجالت زده شد؟؟؟؟


دراین یادداشت آمده است: ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می‌خواهی؟
کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: «بله.»
به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد. به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دقت باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و آرام آرام شروع کرد کفش را به واکس آغشتن.
آنقدر دقت داشت که گویی روی بوم رنگ روغن می‌مالد. وقتی کفش‌ها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفش‌ها برق افتاد. در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد.
گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی‌شود.»
در مدتی که کار می‌کرد با خودم فکر می‌کردم که این بچه با این سن، در این ساعت صبح چقدر تلاش می‌کند! کارش که تمام شد، کفش‌ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت. کفش‌ها را پوشیدم و بندها را بستم. او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب ایستاد. گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟»
گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.»
گفتم: «بگو چقدر؟»
گفت: «تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.»
گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟»
گفت: «یا علی.»
با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم. از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم. شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با این حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول. در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی‌اش زد و توی جیبش گذاشت، تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود.
سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم. گردن افراشته‌اش را به سمت بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت: «من گفتم هر چه دادی قبول.»
گفتم: «بله می‌دانم، می‌خواستم امتحانت کنم!»
نگاهی بزرگوارانه به من انداخت، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم.
گفت: «تو؟ تو می‌خواهی مرا امتحان کنی؟»
واژه «تو» را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم. رویش را برگرداند و رفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد. بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد اما با اکراه. وقتی که می‌رفت از پشت سر شبیه مردی بود با قامتی افراشته، دستانی ورزیده، شانه‌هایی فراخ، گام‌هایی استوار و اراده‌ای مستحکم.
مردی که معنای سخاوت و بزرگواری را در عمل به من می‌آموخت. جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم، جلوی آن مرد کوچک، جلوی خودم، جلوی خدا.....



نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

عصبی و بی قرار پله ها را دوتا یکی طی میکرد. به قصد انتقام آمده بود
انتقام بابت خیانت های همیشگی که در ذهنش بالا و پایین میپرید.
نفسهایش تند و بی قرار و دستش دور جسمی سخت محکم گره خورده بود. با دیدن یک جفت کفش مردانه پشت در خانه اش اختیار از کف داد،در را باز ضربه محکمی باز کرد. همسرش را با موهای آرایش داده و لباس نسبتا باز در حالیکه گونه مردی را میبوسید دید.
مرد آشنا بود اما ذهن پر از حرص و خسته اش توانایی یادآوری را نداشت.
زن با دیدن شوهرش در آن حال خنده روی لبهایش ماسید مرد اخمش را بیشتر در هم کشید و دستش را به دور جسم سخت محکم تر کرد، جلو رفت، یقه مرد غریبه را گرفت و خشمگینانه فریاد زد.
همسرش لب میزد اما صدایی نمیشنید
از سکوت مردک م ت ج ا و ز به حریم خانه اش کلافه و مشتی به صورتش کوبید. زن حمایتگرانه میان دو مرد سینه ستبر کرد
همین حمایت کافی بود تا عصبانیت به حد اعلا برسد و او به سمتی پرتاب شود. ناگهان
سگ سیاه و مخوفی از ناکجا ظاهر و به سمت مرد خشمگین یورش برد.
مرد به سرعت چاقو را تا دسته به سینه مرد متجاوز که به حمایت از سگ مخوف به او حمله کرده بود فرو برد و بی توجه به خون سرخ میان دستانش به طرف سگ رفت و آنقدر گلویش را فشرد که از روزه افتاد
خانه در سکوت مطلق فرو رفته بود. مرد سرمست از لذت انتقام روی زمین سرخورد و آرام چشمانش را بست،گویی در خوابی عمیق فرو رفته بود. وقتی چشم گشود شب شده بود
نگاهی به اطراف انداخت
یک چاقو تا دسته میان سینه پسر ۱۸ساله اش که برای مرخصی یک روزه از سربازی آمده بود جاخوش کرده بود همسرش درحالیکه برکه ای خون زیر سر داشت و رنگی به رو نداشت کنار دیوار خوابیده بود لکه های خون روی پیراهنش به او دهن کجی میکرد.
ناباورانه به سمت جسم سیاه رنگ و مچاله شده رفت
چشمانش از تعجب و وحشت گشادشده بود
دختر کوچولوی سه ساله اش بود که با ریختن موهای به رنگ شبش در اطراف صورتش چون جسم سیاه به نظر می آمد
چرخاندش
روی گردنش جای دستان پرفشاری دیده میشد
صورت قشنگش کبود و چشمان سیاهش به طرز وحشتناکی از حدقه بیرون زده بود.
کمتر از یک ساعت بعد بعد از انتقال اجساد به پزشکی قانونی مرد شکست خورده در حالیکه دستبند به دست داشت از خانه اش خارج شد
خانه ای که روزی مامن امن خانواده ۴نفره اش بود
او جانی نبود... قاتل نبود... دیوانه نبود... او فقط شیشه مصرف کرده بود... 



نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 14 مهر 1396
حضرت فاطمه از پیامبر درخواست انگشتری کرد ، پیامبر فرمود وقتی نماز صبح خواندی از خداوند تقاضای انگشتری کن ، برآورده می شود. حضرت زهرا ( س ) نیز چنین کردند و درخواست خود را ابراز نمودند ، صدایی شنیدند که آنچه از من خواستی در زیر جانماز است ، بلند کرد دید انگشتری یاقوت و با ارزش است. آن را در انگشت کرد

شب در خواب دید وارد بهشت شده سه قصر دید که در بهشت مانند نبود ، پرسید این قصرها مال کیست ؟ گفتند مال فاطمه دختر پیغمبر( ص ) وارد یکی از قصرها شد ، دید که در آنجا تختی است که دارای سه پایه است. پرسید چرا این تخت سه پایه دارد ؟ گفتند: چون صاحب آن انگشتری از خداوند درخواست کرده بود یکی از پایه ها را برای او انگشتر ساخته اند. صبح جریان خواب خود را برای پیامبر نقل کرد :






نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه