جهان فان
مطالب جالب و خواندنی,تصاویر دیدنی,عکس دیدنی|طنز|آموزش آشپزی|مذهبی|نقاشی سه بعدی
درباره سایت


جهان فان|مطالب جالب|مطالب خواندنی|عکس|عکس دیدنی|طنز|آموزش آشپزی|مذهبی
مطالب جالب خواندنی,تصاویر دیدنی,عکس دیدنی

مدیر سایت: محمد محمدی
نویسندگان
یکشنبه 26 شهریور 1396

لطیفه

شخصی به ملا گفت شنیده ام عقل زنت زایل شده است. ملا مدتی فکر کرد و جواب او را نداد آن شخص گفت ای ملا به چه فکر می کنی… ! ؟جواب داد: زن من هیچ وقت عقل نداشت که زایل شود فکر می کنم چه چیز داشته که زایل شده است.

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

 

ملانصرالدین

 

 

آدم یا گاو

ملا وارد بوستانی شده خربزه می چید بوستانبان او را دیده فریادکرد:  چه می کنی ؟ ملا گفت : هیچ برای قصای حاجت اینجا آمده ام. بوستانبان جلو آمده گفت: نشان بده کجا قضای حاجت به جا می آوردی؟ ملا نگاه کرد دید پهن گاوی آنجا است آنرا نشان داده گفت: اینجا! بوستانبان گفت: احمق این که پهن گاو است. ملا جواب داد: مسلمان تو که مهلت ندادی تا من به راحتی مثل آدم ادرار کنم.

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

 


 

 

طفل عجول

ملا چند روز بود تاهل اختیار کرده بود که زنش را درد  زائیدن گرفته بچه زائید. ملا فی الفور به بازار رفته کتاب و کاغذ و کیف و سایر لوازم مکتب را خریده آورد و بالای سر طفل گذاشت. پرسیدند: مگر بچه جدید الولاده هم درس می خواند؟ گفت: بچه ایکه راه نه ماهه را در چند روز طی کند لابد پس از چند سات هم احتیاج به مکتب پیدا خواهد کرد.

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

عینک ملا

شبی مالا زنش را با شتاب از خواب بیدار کرده گفت: عینک مرا بده زنش جواب داد عینک می خواهی چه کنی ؟ ملا گفت : خواب شیرینی می دیدم وی بعضی از جاهای آن تاریک بود درست نمی دیدم خواستم عینک بزنم تا درست همه جای آن نمودار شود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

عرق سیاه پوست

ملا غلام سیاهی داشت به نام حماد ، روزی لباسی نو پوشیده بود و می خواست به یکی از دوستانش نامه بنویسد.چند قطره مرکب به لباسش چکید. چون به خانه رفت زنش شروع به داد و فریاد کرد که تو عرضه ی لباس نو پوشیدن نداری… ! ملا گفت : ای زن خوب بود قبلا سبب را می فهمیدی و بعد با من دعوا می نمودی. پرسید: سبب سیاه شدن لباست چه بوده ؟ گفت : امروز به ملاحظه ی عید ، حماد خواست دست مرا ببوسد صورتش عق کرده بود قطرات عرق او به لباسم چکیده سیاه شد.

قرض ملا

الاغ ملا خیلی ضعیف شده بود. گفتند: چرا به حیوان جو نمی دهی ؟ گفت: هر شب مرتب دو من جو جیره دارد گفتند پس چرا اینقدر ضعیف شده گفت جیره یک ماهش را از من طلب دارد.

تگرگ

در فصل بهار ملا در بیابان در حال شخم زدن بود.تگرگ درشتی باریدن گرفته سر ملا را که کچل و برهنه بود شکست. ملا به تعجیل رفته کلنگش را برداشته رو به آسمان نکاه داشته. گفت: اگر مردی سر این کلگ را بشکن والا شکستن سر من که کاری ندارد!

هوش پسر

روز پسر ملا برای شخصی بادمجان را چنین توصیف می کرد که بچه گاو چشم باز نکرده است. ملا که در مجلس حاضربود گفت خیال نکنید که پسر من این موضوع را از من یاد گرفته باشد بلکه فقط به هوش و فراست خودش این تحقیق را نموده است





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 شهریور 1396

طرف دست راست

مهمانی به خانه ی ملا آمده بود. شب احتیاج پیدا کرد که از اتاق بیرون رود چون ملا نخوابیده بود گفت چراغ دست راست شما است به من بدهید تا روشن کنم ملا گفت مگر دیوانه ای ؟ در تاریکی من از کجا می دانم طرف دست راستم کجاست؟!!

پای بی وضو

ملا وضو می گرفت قبل از مسح پای چپ آب تمام شده ملا در موقع نماز روی یک پا ایستاد. پرسیدند: چرا چنین کردی؟ گفت: پای چپم وضو نداشت.

 

اس ام اس خنده دار

 

افسوس از جوانی

ملا روزی خواست سوار اسبی شود نتوانست گفت افسوس از جوانی بعد اطراف خود را نگریسته دید کسی نیست آهسته گفت: ولی خودمانیم در جوانی هم چیزی نبودم.

 

ملا نصرالدین

 

مرغان عزادار

خروس ملا روزی مرد ، ملا یک تکه پارچه ی مشکی پیدا کرده آن را سوراخ نموده به گردن جوجه ها آویخت پرسیدند مقصودت از این کار چیست؟ جواب داد: پدر جوجه ها مرده لباس عزا به آن ها پوشانیده ام.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 شهریور 1396

داستان عشق

666

پسری عاشق دختری بود دختر همیشه به او جواب رد میداد.
یه شب پسر تصمیم گرفت عشق خودشو ثابت کنه …..

به دختره گفت یا مال من باش یا خودکشی میکنم دختره سر حرفش بود و باز هم جواب رد داد
.
.
.
پسر بعد از شنیدن جواب منفی به خودش بنزین تزریق کرد و تا چند هفته به کما رفت بعد از مدتها بهوش اومد همون روز دختر رو بالای سرش دید که به ملاقاتش اومده بود دیگه عشق اون پسر به نفرت تبدیل شده بود چاقوی جراحی رو برداشت تا دخترو بکشه تو راه رو بیمارستان دنبال دختر میدوید تا آخر سالن بیمارستان دختره رو گرفت
.
.
.
.
.
.
.
آقا تا چاقو جراحی رو برد بالا که بزنه به قلب دختره یهو پسره بنزین تموم کرد حالا پمپ بنزینم اون نزدیکیا نبود هیچی دیگه هیچکسم تو این گرونی بهمون بنزین نداد دختره خیلی شانس آورد
.
.
.
.
.
.
.
خلاصه خدا رو شکر عمه هم ندارم به روحم هیچ اعتقادی ندارم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه تا داستان خنده دار و بامزه در ادامه ….

استاد توی درسش گفت :بهترین سالهای عمرم را درآغوش زنی گذراندم که همسرم نبود!
طلبه های حاضر در مسجد همه تعجب کردند.
بعد استاد ادامه دادبله ،،در آغوش مادرم تربیت شدم!
همه تکبیر گفتند و توی چشم خیلیها اشک جمع شد….
یکی از شاگردان رفت توی خونه دید همسرش توی آشپز خانه داره قیمه حاضرمیکنه، بهش گفت :بهترین سالهای عمرم رو توی آغوش زنی گذروندم که همسرم نبود!…
زن گفت :چی!!!!؟……..
و مرد قبل ازاینکه حرفشو کامل کنه از هوش رفت.
و هنوز به خاطر تابه ای که به سرش خورده به هوش نیومده!!’…
برا سلامتیش دعااااا کنین

.

.

.

.

داستان جدید خنده دار

.

.

.

.

ﺳﺎﻟﻬﺎ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺪﺍﺭﺱ، ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺟﻌﻔﺮﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ
ﭼﺮﮎ ﺩﺭ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﻣﯿﺸﺪﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻤﺎﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺧﺎﻧﻢ
ﺍﺣﻤﺪﯼ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻭﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﭘﺴﺮﺵ ﺑﺎ ﻭﯼ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺠﺎﯼ ﺍﺻﻼﺡ
ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻣﻬﺎﺟﺮﺕ ﮐﻨﺪ، ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﺣﻤﺪﯼ ﺑﻌﻠﺖ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﻗﻠﺒﯽ ﺩﺭﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺴﺘﺮﯼ ﺷﺪ ﻭ ﺗﺤﺖ ﻋﻤﻞ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ، ﻋﻤﻞ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ، ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﻪ ﻫﻮﺵ ﺁﻣﺪﻥ، ﺩﮐﺘﺮﺟﻮﺍﻥ ﺭﻋﻨﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺧﻮﺩ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻭﯼ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯿﺰﺩ
ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻭﯼ ﺗﺸﮑﺮﮐﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﻌﻠﺖ ﺗﺄﺛﯿﺮ ﺩﺍﺭﻭﻫﺎﯼ ﺑﯿﻬﻮﺷﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺣﺮﻑ
ﺯﺩﻥ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﻟﺒﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﺍﺭﺩ
ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺭﻧﮓ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﮐﺒﻮﺩ ﺷﺪﻥ ﺑﻮﺩ ﺗﺎﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﯼ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺩﮐﺘﺮ ﺟﺎﻥ ﺑﺎﺧﺖ،ﺩﮐﺘﺮ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﺍﻧﻪ ﻭ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ،ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺟﻌﻔﺮ ﻧﻈﺎﻓﺘﭽﯽ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﻭﺷﺎﺧﻪ ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﺑﯿﻤﺎﺭﺍﻥ ﻗﻠﺒﯽ ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭﺷﺎﺭﮊﺭ ﮔﻮﺷﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺁﻥ ﺯﺩﻩ ﺍﺳﺖ،ﻧﮑﻨﻪ
ﯾﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯾﻦ ﺟﻌﻔﺮ ﺩﻛﺘﺮ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﺎ ، ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺍﻻﻍ ﺭﻭ ﭼﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﺎ

.

.

.

.

.

داستان کوتاه قشنگ

.

.

.

.

ﻣﺘــﻦ ﭼﺖ خنده دار ﯾــﮏ ﺩﺧــﺘﺮ ﭘﺴـــﺮ ﺍﯾــﺮﺍﻧﯽ
ﭘﺴﺮ : ﺳﻼﻡ . ﺧﻮﺑﯽ؟ﻣﺰﺍﺣﻢ ﻧﯿﺴﺘﻢ؟
ﺩﺧﺘﺮ: ﺳﻼﻡ . ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ?.
ﭘﺴﺮ : ﻭﺣﯿﺪ ﺗﻬﺮﺍﻥ ۲۶ ﺷﻤﺎ؟
ﺩﺧﺘﺮ : ﻧﺎﺯﻧﯿﻦ،ﺗﻬﺮﺍﻥ ۲۲
ﭘﺴﺮ : ﺍِ ﺍِ ﺍِ ﭼﻪ ﺍﺳﻢ ﻗﺸﻨﮕــــــــــﯽ! ﺍﺳﻢ
ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﻨﻢ ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﻪ !
ﺩﺧﺘﺮ: ﻣﺮﺳﯽ! ﺷﻤﺎ ﻣﺠﺮﺩﯾﻦ؟
ﭘﺴﺮ : ﺑﻠﻪ . ﺷﻤﺎ ﭼﯽ؟ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﯾﻦ؟
ﺩﺧﺘﺮ : ﻧﻪ . ﻣﻨﻢ ﻣﺠﺮﺩﻡ . ﺭﺍﺳﺘﯽ
ﺗﺤﺼﯿﻼﺗﺘﻮﻥ
ﭼﯿﻪ؟
ﭘﺴﺮ : ﻣﻦ ﻓﻮﻕ ﻟﯿﺴﺎﻧﺲ ﻣﺪﯾﺮﯾﺖ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩMIT ﺍَﻣِﺮﯾﮑﺎ ﺩﺍﺭﻡ . ﺷﻤﺎ ﭼﯽ؟
ﺩﺧﺘﺮ : ﻣﻦ ﻓﺎﺭﻍ ﺍﻟﺘﺤﺼﯿﻞ ﺭﺷﺘﻪ ﮔﺮﺍﻓﯿﮏ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺳُﺮﺑﻦ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﻫﺴﺘﻢ .
ﭘﺴﺮ : wow ﭼﻪ ﻋﺎﻟﯽ ! ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺯ ﺁﺷﻨﺎﯾﯿﺘﻮﻥ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ.
ﺩﺧﺘﺮ : ﻣﺮﺳﯽ . ﻣﻨﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ . ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺷﻤﺎ ﮐﺠﺎﯼ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻫﺴﺘﯿﻦ؟
ﭘﺴﺮ : ﻣﻦ ﺑﭽﻪ ﺗﺠﺮﯾﺸﻢ . ﺷﻤﺎ ﭼﯽ؟
ﺩﺧﺘﺮ : ﻣﺎ ﻫﻢ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﺍﻭﻧﺠﺎﺱ. ﺷﻤﺎ ﮐﺠﺎﯼ
ﺗﺠﺮﯾﺶ ﻣﯽ ﺷﯿﻨﯿﻦ؟
ﭘﺴﺮ : ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺩﺭﺑﻨﺪ . ﺷﻤﺎ ﭼﯽ؟

ﺩﺧﺘﺮ : ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺩﺭﺑﻨﺪ؟ ﮐﺠﺎﯼ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺩﺭﺑﻨﺪ؟
ﭘﺴﺮ : ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺩﺭﺑﻨﺪ . ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ …… ﮐﻮﭼﻪ……
ﭘﻼﮎ .…ﺷﻤﺎ ﭼﯽ؟
ﺩﺧﺘﺮ : ﻓﺎﻣﯿﻠﯽ ﺷﻤﺎ ﭼﯿﻪ؟
ﭘﺴﺮ : ﻣﻦ؟ ﺣﺴﯿﻨﯽ ! ﭼﻄﻮﺭ؟
ﺩﺧﺘﺮ : ﭼﯽ؟ﻭﺣﯿﺪ ﺗﻮﯾﯽ؟ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻧﻤﯽ ﮐﺸﯽ
ﭼﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟ﺗﻮ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﯽ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺯﻧﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺑﺮﯼ ﻗﺴﻄﺎﯼ ﻋﻘﺐ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ
ﺑﺪﯼ !.ﻣﮑﺎﻧﯿﮑﯽ ﺭﻭ ﻭﻝ ﮐﺮﺩﯼ ﻧﺸﺴﺘﯽ ﭼﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟
ﭘﺴﺮ : ﺍِ ﻋﻤﻪ ﻣﻠﻮﮎ ﺷﻤﺎﺋﯿﻦ؟ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﻧﮕﻔﺘﯿﻦ؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

داستان

داستان کلاه قرمزی

داستان کلاه قرمزی , داستان جدید کلاه قرمزی

ﮐﻼﻩ ﻗﺮﻣﺰﻱ: ﺁﻗﺎﻱ ﻣﺠﺮﻱ ﺑﺮﻭ ﺷﻴﺮﻳﻨﻴﺎﺭﻭ ﺑﻴﺎﺭ ﺑﺨﻮﺭﻳﻢ
ﺩﻳﮕﻪ!
ﻣﺠﺮﻱ : ﺍﻱ ﺑﺎﺑﺎ … ﺷﻤﺎﻫﺎ ﮐﻲ ﻣﻴﺨﻮﺍﻳﻦ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻴﻦ! ؟
ﭘﺴﺮﻋﻤﻪ : ﻭﻗﺘﻲ ﭼﻴﺰﻱ ﻧﻤﻴﺪﻱ ﺑﺨﻮﺭﻳﻢ ﭼﺠﻮﺭﻱ ﺑﺰﺭﮒ
ﺷﻴﻢ !؟

ﻣﺠﺮﻱ : ﻣﻨﻈﻮﺭﻡ ﺍﻳﻨﻪ ﺷﻤﺎﻫﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻳﻦ،ﺑﺎﻳﺪ ﻋﻘﻠﺘﻮﻥ
ﺑﺮﺳﻪ ﮐﻪ ﺷﻴﺮﻳﻨﻴﺎ ﻣﺎﻝ ﻣﻬﻤﻮﻧﻪ
ﮐﻼﻩ ﻗﺮﻣﺰﻱ: ﺩﻳﺮﻭﺯ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﭘﻮﻝ ﺗﻮ ﺟﻴﺒﻴﻢ ﺭﻭ ﺯﻳﺎﺩ ﮐﻦ
ﮔﻔﺘﻲ ﺗﻮ ﺑﭽﻪ ﺍﻱ ﭘﻮﻝ ﺯﻳﺎﺩ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﺎﺷﻪ،ﺍﻣﺮﻭﺯ
ﻣﻴﮕﻲ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻳﻦ،ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺗﮑﻠﻴﻒ ﻣﺎﺭﻭ ﻣﺸﺨﺺ ﮐﻦ !
ﺑﭽﻪ ﺍﻳﻢ ﻳﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻳﻢ؟
ﻣﺠﺮﻱ: ﺷﻤﺎﻫﺎ ﺗﻮ ﻳﻪ ﺳﻨﻲ ﻫﺴﺘﻴﻦ ﮐﻪ ﻫﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﻋﻘﻠﺘﻮﻥ
ﺑﺮﺳﻪ ﮐﻪ ﺷﻴﺮﻳﻨﻲ ﻣﺎﻝ ﻣﻬﻤﻮﻧﻪ ﻫﻢ ﭘﻮﻝ ﺯﻳﺎﺩ ﻧﺒﺎﻳﺪ
ﺩﺳﺘﺘﻮﻥ ﺑﺎﺷﻪ
ﭘﺴﺮﻋﻤﻪ : ﻳﻨﻲ ﺍﺳﺘﺪﻻﻝ ﻫﺎﺕ ﺍﺯ ﭘﻬﻨﺎ ﺗﻮ ﺣﻠﻘﻢ ! ﻭﺍﺱ ۴ ﺗﺎ
ﺩﻭﻧﻪ ﺷﻴﺮﻳﻨﻲ ﻋﻠﻢ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﻲ ﺭﻭ ﻣﺘﺤﻮﻝ ﮐﺮﺩﻱ

داستان طنز

داستان خنده دار

داستان کلاه قرمزی و شیرینی

داستان پسر عمه خنده دار





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

داستان فامیل دور

داستان فامیل

فامیل دور (با عجله): بچه ها بدبخت شدیم! پسرعمه: مگه قبلاٌ خوشبخت بودیم!؟ …….

فامیل: بدبخت تر شدیم! همساده: کاکو از نظر فیزیولوژیکی امکان نداره من بدبخت تر از اینی که هستم شم! فامیل: ای بابا چرا انقد بحث میکنین!؟ آقای مجری فهمیده کیک تو یخچال رو خوردیم داره میاد سراغمون! پسرعمه: باز ما یه چیزی تو این خونه خوردیم باید تا یه هفته خفت بکشیم! فامیل: همساده تو که روزی ۱۲بار کتک میخوری بیا اینو هم گردن بگیر! (مجری میاد) همساده: آقو تقصیر منه! مجری: چی؟ همساده: هرچی شما بگی،شکست سنگین برزیل به آلمان،اختلاس ۳هزار میلیاردی،جنگ جهانی دوم… مجری: پس کیک رو کی خورده؟ پسرعمه تو خوردی؟ پسرعمه: ای خدا این داره میگه جنگ جهانی تقصیر منه شما هیچی بهش نمیگی بعد واس خوردن یه کیک ۷تومنی به من گیر میدی!؟

داستان خنده دار

داستان باحال فامیل دور

داستان طنز

داستان کلاه قرمزی

داستان جدید و باحال فامیل





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 18 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...   


آمار سایت
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه
 
خرید لوازم دیجیتال|خرید ساعت مچی |خرید تیشرت |خرید تی شرت | خرید پوشاک | خرید لوازم جانبی موبایل| خرید لوازم جانبی خودرو| خرید ساعت مچی | ساعت مچی |خرید پاوربانک| خرید شارژر موبایل | خرید بک لینک دائمی | بکلینک دائمی | تی شرت مردانه و زنانه | ست سوئیشرت و شلوار | خرید شارژر موبایل | خرید پاوربانک موبایل