مهربانی...

عاقــــآ بندهــ بعد از قرن ها اومدم با داداشم مهربون باشمـ.حالا داداشم دراکولا دهه نودیه.بهش میگم داداش گلم بیا ببرمت پارک.بهم یه نگاه اندر خودت خری بهم انداخته میگه فک نکن نمیدونم میخوای ببری نفله ام کنیا!حالا من کف کرده بودم گفتم خو باشه نیا.بعد دوباره صدام کرده میگه سوگل تو از من بدت میاد؟بهش میگم چرا میگه تو بگو میگم آره ازت بدم میاد حالا چرا پرسیدی بهم میگه خواستم بدونم اگه از من خوشت نمیاد به بابا بگم بُکُشت.

من@ـــــ@
سیتوپلاسم *_*
داداشم :)


طبقه بندی:

تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 | 05:51 ق.ظ | نویسنده : محمد محمدی | نظرات


  • paper | خرید بک لینک فالو | نینا چت
  • بک لینک خرید | فروش بک لینک انبوه
  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو